سلام. من دارم می رم سربازی . کافی نت کار داشتم. گفتم یکی از آخرین داستان کوتاهام رو که توی ذهنم هستش بذارم.
دید ها قضاوت مورچه ها
میثم روی سکوی سیمانی را فوت کرد بعد نشست. صبحان پیش خودش گفت اه اه چه اداهایی! بعد روی سکو کنار میثم نشست و سیزده تایشان را یکجا کشت.
پایان

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 17:8  توسط مجتبی شول افشارزاده
|